تبليغاتX
:: اسیر شب ::

اسیر شب

دل نوشته های من در تاریکی شب



نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم   
 فقط شرمنده ام که خیلی وقته بهتون سر نزدم

ن شاید وبلاگ و برای همیشه ترک کنم شایدم نه.نمیدونم.انقدر مشکلات دارم که دیگه نوشتن وبلاگ و فراموش کردم.

من اینجا کناره این همه زیبایی
و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو میسوزد
و خود اشفته ام از این خوش گذرانی
با من باش
با من بیا و بمان
که من بدون تو
به روزگار تلخ سرد وتو بار فقط نگاه میکنی
وقتس ستاره میشکفه تو دسته سرخ پنجره
وقتی شب از حادثهی بارون و بوسه میگذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میگذره
وقتی که خورشید میره و دریارو
آتیش میزنه فقط نگاه میکنم فقط نگاه میکنم
وقتی تو جشن گم شدن پرستو ها پر میکشن
انگار دوباره لحظه ها آبی و رویای میشن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع مسشه و من
فقط نگاه میکنم فقط نگاه میکنم
به یاد تو شب و پر از اندوه ماه میکنم
به من ترانه ای بده از اشک و شبنم و نسیم دنیای تازه ای بساز

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

ashkam khoshkid 

هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست
کارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست
ناخن به سينه ميکشم از روي ناچاري ولي
گويي در اين ماتم کده احساس دردي زنده نيست
من تو همدرد يک حادثه پر از حکايت
هر دو بارون زده ابر شکايت
تو درون آتشي سوزنده مونده
من يه خاکستر نشين تا بي نهايت

کدامين آشنائي را بدعوت خوانم امشب
که از نيش به زهر آلوده اش بيمارم هر شب
چگونه قصه اي را با رفيقم گويم از درد
که از دردم به خوشحالي نيارد خنده بر لب
حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست
کارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست
ناخن به سينه ميکشم از روي ناچاري ولي
گويي در اين ماتم کده احساس دردي زنده نيست

قصه عشق من و تو يه حديث جاودانه
بي گناه گشته اسير بازي خشم زمانه
توي اين بيگانه بازار با هياهوي محبت
مرده انگار عاشقي تو قصه هاي عاشقانه
خسته و دربدر از زخم حسادت
هر دو دل شکسته مرگ صداقت
نارفيقان را ببين خنجر بدست
در کمين نشسته با نام رفاقت
حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

 par keshid o vase hamishe raft

 

کی میگه مُرده نفس نمی کشه ؟
 کی میگه نبض جسد نمی زنه ؟
 چشمات رو به دم این آینه بدوز
ببین این مُرده چقدر شکل منه !
من که با هر نفسم ،ده تا دریچه وا می شد
 با صدای زمزمه م، قله ها جابجا می شد
 حالا خیلی وقته مُردم زیر ماسک زندگی
 آخ ! اگه دوباره چشمام از قفس رها می شد
من مثه زلزله ام ‚ شبیه طوفان تبس
دم عیسی رو نمی خوام ‚ تو غروب این قفس
نفس منه که قبرستون رو زنده می کنه
 من خودم یه پا مسیحم
اما بی تو ‚ بی نفس
می دونم خوب می دونم، ترانه عاشقانه نیست
 رنگ واژه های من به رنگ این زمانه نیست
وقتی بین مُرده ها زندگی رو صدا کنی
 دیگه هیشکی گوش به زنگ تپش ترانه نیست !
تنها با تو میشه از رو سر تقویما پرید
 
تنها با تو میشه از عمق گلایه قد کشید
بی تو این حافظه ی گریه شمار رو نمی خوام
 
بیا ! از تو میشه شعر ناب زندگی شنید
من مثه زلزله ام ‚ شبیه طوفان تبس
دم عیسی رو نمی خوام ‚ تو غروب این قفس
نفس منه که قبرستون رو زنده می کنه
 من خودم یه پا مسیحم
اما بی تو ‚ بی نفس

 

 

تقدیم به بابام.اول فروردین تولدش بوود اما ....خدابیامرزدت

 

پیشاپیش عیدتون مبارک من نیستم میرم مسافرت
عیدتون مبارک

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

                                                                 dooset daram

 

در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم

                                                      

توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت

كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم 

                                         risheye eshgh                        

ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت . خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده رااز شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد

 

 

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي

                              

       ولینتاین همتون مبارک.امروز بارون و دیدید آسمون میخواست
                        هوارو واسه شما ها دو نفره کنه هاا.
                           خوش بگذره بهتون.

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

 

چقدر زمونه بی وفاست
نمی دونم خدا کجاست
یکی بیاد بهم بگه
کجای کارم اشتباست
گاهی می خوام داد بکشم
اما صدام در نمیاد
بگم آخه خدا چرا
دنیا به آخر نمی یاد

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود

اخر روزای خوبمون که گریه زاری بود

 روزای بد می رن و روزای بد تر می ان

از دل غم زده من نمی دونم چی می خوان

 روز گار چرخید من اسیر درمان شدم

 توی بد بیاریا راهی زندان شدم

خلاصه ای روزگار خنجرتا به من زدی

ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی

حالا اشک چشم به خون اینا واست می خونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

 

یه شب .یه روز.یه ماه.یه سال

یه عمره که می گردم ؛ بعدها

چو کبوتر بی پرو بال ؛ می رم همه جا

یه روز دیدم ؛ گم شد جونم

دور افتادم از آشییونم

بی خونه موندم .  سرگر دونم

بیهود ؛ به خدا

سلطان قلبم کجایی ؛ کجایی

رفتی که بر من به شادی گشایی

دروازه های بهشت طلایی

اما صد افسوس

رفتی و برد از کفم زندگانی

عشق و امید مرا در جوانی

رفتی کجا ای که دردم ندانی ؛ دردم ندانی

قربون می رم اون خدا را ؛ خدا را

لطفش به هم می رسونه دلا را

حل می کنه لطفش مشکلا را

شکرت خدایا

گذشته دیگه گذشته ؛ گذشته

این فتنه ها بازیه سرنوشته

شکرت خدایا که بالا بهشته

کاشونه ی ما

گذشته ها گذشت بیا

بیا که بگیم شکر خدا که بهم رسوند دل ما را

شکرت خدا یا

اگه یه روز این آسمون

با من و تو شد نا مهربون

نمونده امروز از غم نشون

شکرت خدایا

 

به یاده فردین

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

                               ا ز غربت مزار خودم گريه ام گرفت

                                   از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

                                  وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

 

                             از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت

 

                                    پاييز مي وزد و تو لبخند مي زنی               

 

                                  اما من از بهارخودم گريه ام گرفت                    

 

                         همچون شهاب سوخته،آن سوي کهکشان

 

                             در حلقه ي مدارخودم گريه ام گرفت

 

                                   يک تکه آفتاب برايم بياوريد!

 

                                از آسمان تارخودم گريه ام گرفت...

 

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |


______*#####*
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################*
_______#############################*
________###########################*
__________com.blogfa.shab-asire_#########
___________*####################*
____________*#################*
_____________*##############*
_______________############*
________________#########*
________________*#######*
_________________#####*
__________________###*
__________________##*
__________________#*

 

عیدتوون مبارک

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما

 

پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید.

خط اول به خط دوم گفت:ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم

.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟

 در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و

 بچه ها تکرار کردند

 . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی

از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!!

 چرا تو غرورت را نمی شکنی

دیگر در من غروری نمانده ...

                                                                    بابای ستاره ی شب من

 

 

 

 

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد

و آنرا با عشق به دل پیوند زد

می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد

و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت

می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

 

آهای دیروز لعنتی! چرا امروزم را تنها نمی گذاری...؟ تا من با خیال راحت فردایم را بسازم ..؟؟!!!

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

 هق هق تلخ...

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در شب گم..

یک نفر در دل خاک..

یک نفر همدم خوشبختی هاست..

یک نفر همسفر سختی هاست..

چشم باز کنیم عمرمان می گذرد.

ما همه همسفریم.....

 

روزهایم بر خلاف آرزوهایم گذشت....

 

دوستای گلم نظرات پست قبلی رو می تونید توی این پست بذارید.

بابای ستاره های شب من

 

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

سرنوشت..!!!

سرنوشت ننوشت.....گرنوشت،بد نوشت........
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت..
اما باورکن،سرنوشت را نمی توان از سر نوشت...

یه جمله ی قشنگ از :(بت مند کنی)

هر گاه آینده را توان فرسا دیدی،به خاطر داشته باش که تنها
دقیقه ای از عمر خواهد بود...

((بگذار عاشق باشم))

بگذار آن باشم که با تو تا آخرین لحظه زندگی خواهد کرد.

بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل میکند وبا یک رنگی ویکدلی زندگی میکند.

بگذار همانی باشم که در شادیهایت میخندد و در غم هایت با تو شریک است.

بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان میاورد اشک از چشمانش سرازیرشود.

بگذار همانی باشم که تو می خواهی،همانی که تو آرزوی آن را دادی.

بگذار کسی باشم که زمان تنهای اش تو همان تنهای او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی.

بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو در زندگی نگاه بیندازد وبااحساسی پاک عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار کسی باشم که دیگر به جز تو به کس دیگرنگاه نکند وتنها توباشی وقلب مهربانت و یک دنیا عشق در وجودش.

اینک من با تمام وجودم کاری کردم که هم تو را به آرزویت رسانده باشم وهم خودم آینده ای خوشبخت را در کنارت داشته باشم.

میدونی این جمله ها رو یکی از دوستام بهم داده بود تا براتون بذارم.منم خوشم اومد اومیدوارم شماها هم خوشتون بیاد.

بابای ستاره ی شب من

 

 

 

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

بهترین دوست....!!؟؟  

پیرمردبه من نگاه کرد وپرسید

چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده تا بیست تا...

جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی بر خواست

و در حالی که سرش را تکا ن می دادگفت

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری

ولی در مورد آنچه می گویی خوب فکر کن

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست فقط اون کسی نیست که

تو بهش سلام می کنی

دوست دستی است که تو را از تاریکی

و نا امیدی بیرون می کشد

درست هنگامی.دیگرانی که تو آنها را دوست

می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند

دوست حقیقی کسی است

که نمی تونه تو را رها کنه

صدائیه که نام تو را زنده نگه می داره

حتی زمانیکه دیگران تو را به فراموشی سپرده اند

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است

یک دیوار محکم و قوی

در ژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید

پس به آنچه می گویم خوب گوش کن

زیرا تمام حرفهایم حقیقت است

وفرزندم یکبار دیگر جواب بده

چند تا دوست داری؟

سپس ایستاد و مرا نگریست

در انتظار پاسخ من

با مهربانی گفتم

اگر خوش شانس باشم ...فقط یکی

و آن تویی

بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد

در تنهائیت تو را همراهی می کند

و در غم هاتو را دلگرم می کند

کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می بخشد

وقتی مشکلی داری آن را حل می کند

وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری

به تو گوش می سپارد

وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد

غیر قابل تصور است

چقدرخداوندبزرگ است

درست زمانی که انتظار دریافت چیزی

را ازاو نداری...!!


پ ن:بهترین دوست تو دختر یا پسر ؟

پ ن:چرا ؟

                       

  سلام . بذار بدو ن مقدمه بگم من می خواستم در این کلبم و تخته کنم چون از سقف کلبم داشت آب می چکیدوباعث نابودی این کلبه میشد اما من تصمیم گرفتم جلوشو بگیرم.می دونی چرا .چون شب و با همه ی سیاهیش دوست دارم.

یه خواهش:توی نظرهاتون خواهشا از کلمات محببت آمیز استفاده نکنید البته به جز دوست دخترای گلم.من و ببخشید.جسارت   نباشه                             

 

بابای ستارهای شب من

 

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

می شنوم صدای پاتو که داره دور می شه از من      کاشکی یه خواب و خیال بود توی رویای شب من   
گرمی دستای تو دستام و آروم می کنه   ای وای اگه دستات بره ترکم بکنه
نرو دل بی تو اینجا گوشه گیره  یاار
بی تو من از اینجا نمی رم من بی تو تنهایی می میرم رحمی کن به قلب پیرم
یادمه غروب پاییز گفتی قلبم تو رو می خواد
ای وای بر من دروغ بود همه حرفات
دل من چه بچگونه به دروغات تکیه می کرد
پس چی شد مهر و محبت ....مهربونم  نرو  برگرد
نرو بی تو دلم می گیره           دل بی تو تنهایی می میره
دل بی تو اینجا گوشه گیره

آ آ آ آ آ آ آ آ آ   

دوستای دوست داشتنی من .من ۱۷ ساله شدم تولدو مبارک


بابای دوست دوست داشتنی من

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

   نمیدونم آخرینن باری که به یه نفر گفتین "دوستت دارم"کی بود.معجزه آمیزترین جمله ایی که م میشناسم توی صندوقچه قلب ما داره خاک می خوره. متاسفم که روزهامون بدون این جمله سپری می شه شاید می ترسیم این جمله ی ما باعث کوچک کردن مون بشه.شاید می ترسیم که به طرف مقابلمون بگیم "دوستت دارم"  وبعد بفهمیم که این دوست داشتن یک طرفست.شاید می ترسیم همدیگه رو از صمیم قلب دوست داشته باشیم  فقط به این خاطر که شاید یه روز باید تلخی جدای رو تحمل کنیم.می ترسیم اگه به هم بگیم "دوستت دارم حرف عجیب یا غیر منتظر ه ایی زده باشیم.ای لعنت به این ترس!

اما...............!؟

بعضی از افراد احساساتی اند و از بس می گن "دوستت دارم"  آدم رو از دوست داشتن متنفر میکنن..    باعث می شن که حتی دوست داشتن شون رو باور نکنیم یا این فکر رو بکنیم که این محبت هاشون فقط کلامیه و جنبه ی حقیقی نداره.

اما.........!؟

الان یه نگاه به ته قلب قرمز و عاشقت بکن ببین اگه راستی راستی دوستش داری  همین الان از نت دوستش بیرون برو و یه تلفن بهش بزن و بگو که دوستش داری و این زیباترین جمله رو برای این گفتی که بدونه دوستش داری  وتوام ازش این سوال رو بکن .بگو..   :عزیزم توام منو دوست داری ..؟االبته این سوال و جواب فقط یک بار باید تکرار بشه چون بعدش لووس می شه و از مزه میوفته.      

اما..............!؟

*کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست نده شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نداشته باشی.

*کسی رو هم که دوست داره به این آسونی ها از دست نده شاید هیچ کس به اندازه ی اون دوستت نداشته باشه.               

منم میگم.!؟

دوست دارم عزیزم      

اما به کی...........؟!!!!!؟؟؟؟        

بابای دوست دوست داشتنی من

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

سلام

چه طورید؟ خوبید؟ دلم براتون تنگ شده بود همش دل تودلم نبود تا زود تر

 تلفن مون وصل شه و این نفرین گراهامبل دست از سر کچل من بر داره .

میبینم که تو هم دلت برای من تنگ شده بود کلک به روی خودت نمی اری

 می خوای نفهمم.ها وقتی بعد از چند وقت وارد نت شدم اول رفتم یه سر به

وبلاگ دبیر مطالعات سال پیشم زدم دیدم که از شوق و ذوقش برای آغاز سال

 تحصیلی جدید نوشته خب معلومه چون نباید درس بخونه ...اما ما چی دوباره

 روز از نو و روزی از نو!!!حالا که بدتر هم شده من رفتم معماری دیگه دمار از

 روزگارم دراومدست.ولی حالا بین خودمون بمونه ها دلم برای مدرسه تنگ

شده البته دبیرستانم ..چون معلما و دوستای خوبی داشتم . برام دعا کنید توی

هنرستان هم همین جور باشه.امروز باز دوباره مانتو شلوار مدرسم و تنم کردم

 یه لحظه خندم گرفت چون گشاد و بلند بود و من می خواستم کوتاه و تنگش کنم ..

اما هنوز وارد این مدرسه نشده پریروز داشتن هخراجم می کردن سر ابروهام...

 ماجرا از این قرار بود که اصولا دخترا تا وارد دبیرستان می شن ابرو هاشون

 و به قول خودمون صفا میدن. خب من هم همین کارو کردم اما...

به دلیل ۵ جلسه غیبت سر کلاس زبان ."۳جلسه کلاس ریاضی که مدرسه

 گذاشته بود و ۲ جلسه برای مسافرت"داشتم از امتحان فاینال می افتادم.

که مسئول آموزشگاه مضخرف کیش گفت برم و از مدرسه تائیدیه بگیرم که اون ۳

جلسه .... خلاصه رفتم مدرسه و مدیر من و برای اولین بار دید و گفت پرونده

 این خانم رو در بیارید...وای دوباره افتادم توی دام حالا از اینجا مونده و از

اونجا روندهاگه تونستین حدس بزنید بعدش چی شد؟

فعلا بای

دوستت دارم

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

دیوار شیشه ای

امروز صبح وقتی از خواب بیدارشدم مثه همیشه از پنجره اتاقم

یه نگاه به بیرون انداختم .با خودم فکر کردم واقعا چه قدر خوشبختم

که می تونم ببینم .بشنوم و.... !چه قدر خوبه که انسانم و

 حس دارم .حس دوست داشتن.حس مهربانی و حس

دلتنگی و....۱!گفتم دلتنگی حس می کنم چه قدر دلم براش تنگ

 میشه چه قدر تنها می شم وقتی نتو نم ببینمش.آخ خدایا

 چرا وقتی به کسی عادت می کنم یا وقتی حس می کنم که ....

 باید ازش دوور بشم .دور دور دور .اونقدر دور که دیگه هم من

فراموش کنم هم اون تمام لحظه ها رو.خدایا چه قدراین

 جملش برام گرون تموم شد که گفت:توی این ۲ سالی که من

 نیستم برو با کس دیگه ای دوست شو.چون دیگه دوستی

 نمی مونه نه من از تو خبر دارم نه تو از من... حتی میتونی بدشم

تمدید کنییی وایییی چه بد که همه رو تو خودم میریزم و بهش

 نمی گم...ولی هنوزم میگم باید کسی رو دوست داشت

که فهمید من خوشبختم چون خیلی ها رو دوست دارم

 (دوستای گلم .مثله تو)تو که مطلب هامو می خونی .

فاصله ی این دوست داشتن یه دیوار شیشه ای منظورم

مانیتور هامونه که باعث این فاصله هامون شده....

         میدونم که توام من و دوست داری                                 

 بای دوست دوست داشتنی من..

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

سلام

بالاخره من اومدم... بابا از دست این تلفن که همه رو بیچاره

 کرده۹۸هزارتومان روند پول تلفن اومد و من و از اینترنت و

عروسی و ..... دور کرد ممنوع و التفریح...   یعنی تلفن

 قطع شد که حساب کار دستم بیاد.راستش و بخوای دلم

 برات تنگ شده بود توی این چند وقت خیلی حرفا داشتم

 که الان فرصت ندارم .اصلان هر چی می کشم از دست

این گراهامبل با این اختراعش....

من به خاطر این اقای نسبتا محترم {گراهامبل }و میگم

 کمتر آپ میشم باید بیام کافی نت .تا بتونم بنویسم

الانم خیلی موندم .

توجه  توجه  

اگه خاستار برگشته من هستین برای این طفلک بیچاره کمک

های مادی جمع اوری کنید...... شماره حساب:

بخت برگشته.برق گرفته .۱۳۶۹

دوستون دارم.بای تا های

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

دلم گرفته

خسته شدم.دلم خیلی گرفته.بسه دیگه....دیگه تمومش کنید .

 چه قدر  .. آخه انصاف هم خوب چیزیه..   الان که اینارو

می نویسم گوله گوله اشکام میاد رو گونه هام..دوست داشتم

 هنوز بچه باشم.چون بچه که بودم به هیچ چیز جز بازی هام

فکر نمی کردم.قایم باشک . کش بازی و... یادش بخیر..

اون زمان دنیا برام کوچیک بودو منم برای دنیا کوچیک بودم .

دنیا به من بازی های کودکانه یاد داد تا وارد بازی های

بزرگا نشم .مردمش برام بهترین بودن...! اما حالا دنیا من و وارد

 بازی های بزرگا کرده بهم نفرت و تنهای و یاد داده .رنج و

 سختی و جدای و باهام آشنا کرده.....  بهم فهمونده که .

بسه دختر همش بازی کودکانه بود حالا بزرگ شدی... اما آخه

کی از دل من خبر داره .بابام جان من نمی خوام بیش از

این بزرگ شم...چون از بازی های پلید دنیا می ترسم.....

اوایل توی خانواده ها دوستی بود همه دور هم بودن اما الان....

 الان همه چیز شده چشم و هم چشمی.. حتی مادر هام

چشم دیدن هم و ندارن بسسسسه خسته امم.

این همه خوندی ولی عمرا فهمیده باشی درد من چیه چون

 نتو نستم بنویسم..یعنی روم نشد از فرهنگ ایرانی ها بنویسم

. شرمم اومد..البته دور از جون تو..

بعد از عمری منتظر اینکه برم شمال. حالا که رفتم

(می گن بعد از هر خنده گریست) با حال گرفته تر......

دیگه نمی تونم . ببخشید...!!؟

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

خدایا......

من در کلبه ی حقیر خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت  نداری

 من همچون تویی دارم که تو هچین خودی نداری

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

دیوانه.......

مردم مرا دیوانه می شمارند .چرا که روزهایم را به دینارها یشان

 نمی فروشم......

+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |

               این روزها.....

       کاش تو می دانستی که این روزها.

                               می خندی

                                            می چرخی

                                                          می دوی

                                                                       می روی

                                                                                   می شینی

                   و آرامتر از همیشه از دور مرا می نگری....