اسیر شب |
دل نوشته های من در تاریکی شب |
نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم من اینجا کناره این همه زیبایی +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست کدامين آشنائي را بدعوت خوانم امشب
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
کی میگه مُرده نفس نمی کشه ؟ +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت . خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده رااز شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد
اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي ولینتاین همتون مبارک.امروز بارون و دیدید آسمون میخواست +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
چقدر زمونه بی وفاست
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود اخر روزای خوبمون که گریه زاری بود روزای بد می رن و روزای بد تر می ان از دل غم زده من نمی دونم چی می خوان روز گار چرخید من اسیر درمان شدم توی بد بیاریا راهی زندان شدم خلاصه ای روزگار خنجرتا به من زدی ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی حالا اشک چشم به خون اینا واست می خونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
یه شب .یه روز.یه ماه.یه سال یه عمره که می گردم ؛ بعدها چو کبوتر بی پرو بال ؛ می رم همه جا یه روز دیدم ؛ گم شد جونم دور افتادم از آشییونم بی خونه موندم . سرگر دونم بیهود ؛ به خدا سلطان قلبم کجایی ؛ کجایی رفتی که بر من به شادی گشایی دروازه های بهشت طلایی اما صد افسوس رفتی و برد از کفم زندگانی عشق و امید مرا در جوانی رفتی کجا ای که دردم ندانی ؛ دردم ندانی قربون می رم اون خدا را ؛ خدا را لطفش به هم می رسونه دلا را حل می کنه لطفش مشکلا را شکرت خدایا گذشته دیگه گذشته ؛ گذشته این فتنه ها بازیه سرنوشته شکرت خدایا که بالا بهشته کاشونه ی ما گذشته ها گذشت بیا بیا که بگیم شکر خدا که بهم رسوند دل ما را شکرت خدا یا اگه یه روز این آسمون با من و تو شد نا مهربون نمونده امروز از غم نشون شکرت خدایا
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | ا ز غربت مزار خودم گريه ام گرفت از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت وقتي که پرده پرده دلم را نواختم از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت پاييز مي وزد و تو لبخند مي زنی اما من از بهارخودم گريه ام گرفت همچون شهاب سوخته،آن سوي کهکشان در حلقه ي مدارخودم گريه ام گرفت يک تکه آفتاب برايم بياوريد! از آسمان تارخودم گريه ام گرفت...
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما
پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید. خط اول به خط دوم گفت:ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم .دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و بچه . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمی شکنی دیگر در من غروری نمانده ...
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
زندگی دفتری از خاطره هاست... یک نفر در شب گم.. یک نفر در دل خاک.. یک نفر همدم خوشبختی هاست.. یک نفر همسفر سختی هاست.. چشم باز کنیم عمرمان می گذرد. ما همه همسفریم.....
بابای ستاره های شب من +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | سرنوشت..!!! سرنوشت ننوشت.....گرنوشت،بد نوشت........
یه جمله ی قشنگ از :(بت مند کنی) هر گاه آینده را توان فرسا دیدی،به خاطر داشته باش که تنها ((بگذار عاشق باشم))
میدونی این جمله ها رو یکی از دوستام بهم داده بود تا براتون بذارم.منم خوشم اومد اومیدوارم شماها هم خوشتون بیاد. بابای ستاره ی شب من
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
پیرمردبه من نگاه کرد وپرسید چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده تا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی پیرمرد آهسته و به سختی بر خواست و در حالی که سرش را تکا ن می دادگفت تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه می گویی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می کنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و نا امیدی بیرون می کشد درست هنگامی.دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو را رها کنه صدائیه که نام تو را زنده نگه می داره حتی زمانیکه دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید پس به آنچه می گویم خوب گوش کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است وفرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟ سپس ایستاد و مرا نگریست در انتظار پاسخ من با مهربانی گفتم اگر خوش شانس باشم ...فقط یکی و آن تویی بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد در تنهائیت تو را همراهی می کند و در غم هاتو را دلگرم می کند کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می بخشد وقتی مشکلی داری آن را حل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به تو گوش می سپارد وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد غیر قابل تصور است چقدرخداوندبزرگ است درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را ازاو نداری...!!
پ ن:چرا ؟
بابای ستارهای شب من
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
می شنوم صدای پاتو که داره دور می شه از من کاشکی یه خواب و خیال بود توی رویای شب من آ آ آ آ آ آ آ آ آ
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | نمیدونم آخرینن باری که به یه نفر گفتین اما...............!؟ بعضی از افراد احساساتی اند و از بس می گن اما.........!؟ الان یه نگاه به ته قلب قرمز و عاشقت بکن ببین اگه راستی راستی دوستش داری اما..............!؟ *کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست نده شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نداشته باشی. *کسی رو هم که دوست داره به این آسونی ها از دست نده شاید هیچ کس به اندازه ی اون دوستت نداشته باشه. منم میگم.!؟ اما به کی...........؟!!!!!؟؟؟؟ بابای دوست دوست داشتنی من +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
چه طورید؟ خوبید؟ دلم براتون تنگ شده بود همش دل تودلم نبود تا زود تر تلفن مون وصل شه و این نفرین گراهامبل دست از سر کچل من بر داره . میبینم که تو هم دلت برای من تنگ شده بود کلک به روی خودت نمی اری می خوای نفهمم.ها وبلاگ دبیر مطالعات سال پیشم زدم دیدم که از شوق و ذوقش برای آغاز سال تحصیلی جدید نوشته خب معلومه چون نباید درس بخونه ... روز از نو و روزی از نو!!! روزگارم دراومدست.ولی حالا بین خودمون بمونه ها دلم برای مدرسه تنگ شده البته دبیرستانم ..چون معلما و دوستای خوبی داشتم . هنرستان هم همین جور باشه.امروز باز دوباره مانتو شلوار مدرسم و تنم کردم یه لحظه خندم گرفت چون گشاد و بلند بود و من می خواستم کوتاه و تنگش کنم .. اما هنوز وارد این مدرسه نشده پریروز داشتن هخراجم می کردن سر ابروهام... ماجرا از این قرار بود که اصولا دخترا تا وارد دبیرستان می شن ابرو هاشون و به قول خودمون صفا میدن. خب من هم همین کارو کردم اما... به دلیل ۵ جلسه غیبت سر کلاس زبان ."۳جلسه کلاس ریاضی که مدرسه گذاشته بود و ۲ جلسه برای مسافرت"داشتم از امتحان فاینال می افتادم. که مسئول آموزشگاه مضخرف کیش گفت برم و از مدرسه تائیدیه بگیرم که اون ۳ جلسه .... خلاصه رفتم مدرسه و مدیر من و برای اولین بار دید و گفت پرونده این خانم رو در بیارید...وای دوباره افتادم توی دام حالا از اینجا مونده و از اونجا روندهاگه تونستین حدس بزنید بعدش چی شد؟
دوستت دارم +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | دیوار شیشه ای امروز صبح وقتی از خواب بیدارشدم مثه همیشه از پنجره اتاقم یه نگاه به بیرون انداختم .با خودم فکر کردم واقعا چه قدر خوشبختم که می تونم ببینم .بشنوم و.... !چه قدر خوبه که انسانم و حس دارم .حس دوست داشتن.حس مهربانی و حس دلتنگی و....۱!گفتم دلتنگی حس می کنم چه قدر دلم براش تنگ میشه چه قدر تنها می شم وقتی نتو نم ببینمش.آخ خدایا چرا وقتی به کسی عادت می کنم یا وقتی حس می کنم که .... باید ازش دوور بشم .دور دور دور .اونقدر دور که دیگه هم من فراموش کنم هم اون تمام لحظه ها رو.خدایا چه قدراین جملش برام گرون تموم شد که گفت:توی این ۲ سالی که من نیستم برو با کس دیگه ای دوست شو.چون دیگه دوستی نمی مونه نه من از تو خبر دارم نه تو از من... حتی میتونی بدشم تمدید کنییی وایییی چه بد که همه رو تو خودم میریزم و بهش نمی گم...ولی هنوزم میگم باید کسی رو دوست داشت که فهمید من خوشبختم چون خیلی ها رو دوست دارم (دوستای گلم .مثله تو)تو که مطلب هامو می خونی . فاصله ی این دوست داشتن یه دیوار شیشه ای منظورم مانیتور هامونه که باعث این فاصله هامون شده.... میدونم که توام من و دوست داری بای دوست دوست داشتنی من.. +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | سلام بالاخره من اومدم... بابا از دست این تلفن که همه رو بیچاره کرده۹۸هزارتومان روند پول تلفن اومد و من و از اینترنت و عروسی و ..... دور کرد ممنوع و التفریح... قطع شد که حساب کار دستم بیاد.راستش و بخوای دلم برات تنگ شده بود توی این چند وقت خیلی حرفا داشتم که الان فرصت ندارم .اصلان هر چی می کشم از دست این گراهامبل با این اختراعش.... من به خاطر این اقای نسبتا محترم {گراهامبل }و میگم کمتر آپ میشم باید بیام کافی نت .تا بتونم بنویسم الانم خیلی موندم . توجه توجه اگه خاستار برگشته من هستین برای این طفلک بیچاره کمک های مادی جمع اوری کنید...... شماره حساب: بخت برگشته.برق گرفته .۱۳۶۹ دوستون دارم.بای تا های +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | دلم گرفته خسته شدم.دلم خیلی گرفته.بسه دیگه....دیگه تمومش کنید . چه قدر .. آخه انصاف هم خوب چیزیه.. می نویسم گوله گوله اشکام میاد رو گونه هام..دوست داشتم هنوز بچه باشم.چون بچه که بودم به هیچ چیز جز بازی هام فکر نمی کردم.قایم باشک . کش بازی و... یادش بخیر.. اون زمان دنیا برام کوچیک بودو منم برای دنیا کوچیک بودم . دنیا به من بازی های کودکانه یاد داد تا وارد بازی های بزرگا نشم .مردمش برام بهترین بودن...! اما حالا دنیا من و وارد بازی های بزرگا کرده بهم نفرت و تنهای و یاد داده .رنج و سختی و جدای و باهام آشنا کرده..... بهم فهمونده که . بسه دختر همش بازی کودکانه بود حالا بزرگ شدی... اما آخه کی از دل من خبر داره .بابام جان من نمی خوام بیش از این بزرگ شم...چون از بازی های پلید دنیا می ترسم..... اوایل توی خانواده ها دوستی بود همه دور هم بودن اما الان.... الان همه چیز شده چشم و هم چشمی.. حتی مادر هام چشم دیدن هم و ندارن بسسسسه خسته امم. این همه خوندی ولی عمرا فهمیده باشی درد من چیه چون نتو نستم بنویسم..یعنی روم نشد از فرهنگ ایرانی ها بنویسم . شرمم اومد..البته دور از جون تو.. بعد از عمری منتظر اینکه برم شمال. حالا که رفتم (می گن بعد از هر خنده گریست) با حال گرفته تر...... دیگه نمی تونم . ببخشید...!!؟ +نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما |
خدایا...... من در کلبه ی حقیر خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری من همچون تویی دارم که تو هچین خودی نداری
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | دیوانه....... مردم مرا دیوانه می شمارند .چرا که روزهایم را به دینارها یشان نمی فروشم......
+نوشته شده درساعت توسط فراموشم نکن.....شیما | این روزها..... کاش تو می دانستی که این روزها. می خندی می چرخی می دوی می روی می شینی و آرامتر از همیشه از دور مرا می نگری.... |